تبليغاتX
مـجــــــــــــیـر

مـجــــــــــــیـر

...یا مجیر ... در دل شب صدايش مي كنم ...یا مجیر ...
* فرصتی دوباره ... !

 

یا مجیر

گم می‏شوم در ازدحام شهر.خسته‏ام.نشانی خانه‏ام را به خاطر نمی‏آورمتشنه‏ام؛تشنه یک دقیقه آرامشخسته لحظه‏ای حتّیچشمانم به دنبال سرپناهی می‏گردد؛سرپناهی که از این هیاهو دورم کندخلوتی که در آن به خود بیاندیشمبه نشانی خانه‏ام.نور سبزی از گلدسته‏های مسجد جامع شهر به چشمم می‏خورد،بی‏اختیار به سویش کشیده می‏شومزمزمه «اَللهُمَّ لَکَ الحمد» به گوشم می‏خوردنوای «لَکَ المَجْدُ و لَکَ العِزّ»، از خود بی‏خودم می‏کندچشم که باز می‏کنم، من هستم و خیلِ عاشقان الهیمن هستم و صف به صف تسبیح و نماز و استغاثهاکنون سه روز است با توام؛هم‏صحبت تو و هم‏خانه تو.سه روز است میهمانِ توام و تو همچنان مهربان‏ترین میزبانِ دنیایی.کم‏کم نشانی خانه‏ام را به یاد می‏آورم:من اهل ایمان بودم؛ همسایه خورشیدعشق، در دو قدمی من جوانه می‏زدیقین، پشت خانه‏ام اُردو زده بودباید بروم.

فرصتی می‏خواهی تا فارغ از هیاهوی پایان‏ناپذیر زندگی،

چند روزی با خودت خلوت کنی.

فرصتی می‏خواهی تا بر سفره عشق میهمان شوی و جامه تعلقات برکنی،

با خدای خویش خلوت کنی و پا به پای ام داود، زیارت رجبیه بخوانی.

فرصتی می‏خواهی تا معتکف کوی عشق شوی.

+نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت13:50توسط مومن |
* دل کندن از خاک ... !

 

یا مجیر

«یا ذا الجلال و الاکرام»!
امروز را عید تطهیر من قرار بده، ای والاترین نگهبان من پس از سه روز دل کندن از خاک و دل سپردن به افلاک!
تویی که می‏توانی پیراهنم را از غبار راه بتکانی.
دست‏هایم را بر شاخه‏های بلند ابدیّت آویخته‏ام، از همه چیز و همه کس بریده‏ام، سرنوشتم را به تو سپرده‏ام.
سکوت در چشم‏هایم می‏پیچد و باران بر گونه‏هایم شدیدتر از پیش می‏زند.
خدایا! مرا به عزّت خویش عزیز گردان.
این منم که در صبحی بی‏خورشید متولد شده‏ام؛ سرشارم گردان از نور.
حس می‏کنم از نو متولد شده‏ام؛ تنها و رهایم مگذار در این بارشِ سهمگین روزها و شب‏های تکراری.
تمام تنم درد می‏کند، پیله‏هایم را دریده‏ام تا پروانگی‏ام را بال بگیرم در آسمان.
از همه بریده‏ام؛ گوشه‏ای و سکوتی و تسبیحی.
سجاده‏ام را رو به خداوندی‏ات گشوده‏ام.
صدای نیایش، دردم را درمان است و روحم را راحت و رهایی.
سه روز از تمام هیاهوی حوالی گریخته‏ام.
سه روز دستانم را به سفر بارگاهت فرستادم؛ مباد دست‏هایم بی‏اجابت!
سه روز در خانه امن الهی نشستم و دهان نگشودم جز به ذکر و سر نچرخاندم جز به گریبانِ فکر.
بر بهارهای آویخته کبریایی‏ات چشم دوختم و چشم از خاک فرو بستم.
خدایا!
من قربانی طغیان خویشم؛ نخواه تا این‏گونه مکدّر که آمده‏ام، با دست‏هایی برآمده از هیچ بازگردم.
از پشت تمام پنجره‏ها، بندگی‏ام را بنگر و رهایم کن از بند تعلقات!
صدایم کن و رهایی‏ام بخش!
«اللّهم اِنّی أَبرءُ الیکَ فی یومی هذا»
آنچنان در خود فرو شکسته‏ام که بیم آوار شدن دارم؛ به تکیه‏گاهِ خداوندی‏ات سخت محتاجم.
سه روز در هوای معنویّت نفس کشیده‏ام؛ نخواه تا مشامم از بوی حسرت پُر شود.
آماده‏ام که بازگردم به هیاهوی اطراف؛ امّا این‏بار با هزار خورشید فروزان در تنم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت13:17توسط مومن |
* روزهای عاشقی ... !

 

یا مجیر

شولایی از نور بر شانه‏ات می‏اندازی و دست در دست عاشقان طریق، در حلقه مشتاقان به سماعی ازلی دست می‏گشایی.
پایکوبی می‏کنی در فضایی که از هر زاویه‏اش، عطر خاص‏ترین دقایق هستی جاری‏ست.
دست افشانی می‏کنی در لحظاتی که هیچ کس را بدان راه نیست.
شعله روشن کرده‏ای با دستان نیازی که به درگاه خداوند دراز کرده‏ای.
دستان قنوتت، چونان پروانه‏ای سبک‏بال در فضای قرب بال گشوده‏اند؛ آزاد و رها.
با فکر رسیدن به معبود در ذهن، تو را همراه خویش بالا می‏برند. دستان نیازت طلب می‏کند نازی را که خداوند بر عاشقان خویش عنایت کرده است.
و تو همراه دیگر عاشقان حلقه شوق، چشم بر الطاف الهی دوخته، بر لب جاری می‏کنی ذکر سبزی را که جز تقاضای قرب الی الله نیست.
تو خدا را می‏خوانی تا خداوند نیز تو را بخواند و در آغوش لطفش جای دهد تو را
«ادعونی استجب لکم»
و تو می‏خوانی خدای خویش را.
و تو صدا می‏زنی خالق زمین و زمان را.
و تو طلب می‏کنی لطف بی‏کران پدید آورنده آفرینش را.
و تو بازگو می‏کنی نیاز ازلی خود را به خداوندت، به معبودت؛ به او که لایق ستایش است و سزاوار تمجید، به او که کریم است و رحیم، به او که بزرگوار است و ستّار.
تو با دیگر عاشقان حلقه شوق در روزهایی سبز، در روزهایی که معتکف حرم عشق یار شده‏اید، خدای را می‏جوئید.
این روزها را غنیمت می‏دانید و به اعتکاف می‏نشینید روزهای سپاسگزاری از خالق خویش را.
تو به جمعی می‏روی که در عین کثرت، اوج وحدت است.
سه روز با خودت خلوت می‏کنی تا در خدا غرق بشوی و در تفکری عمیق به سر ببری؛ تفکر در ذات الهی.
این روزهای بلند مرتبه را قدر می‏دانی؛ روزهایی که به عطر دل‏انگیز روزه داری تو و همراهانت آغشته است و با مُهر سبز تبسم، روزه‏هایتان رنگ و بویی خاص می‏گیرد، روزهایی که نمازهایت آنقدر به خدا نزدیک می‏شوند که صدای لبیک را به گوش خویش به وضوح می‏شنوی، روزهایی که تو را خوانده‏اند به خلوتی برای تفکر در معنای حقیقی شوق، وصل و عشق....

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت13:50توسط مومن |
* اعتکاف ... !

 

یا مجیر

اعتکاف وادی نوری است که هر کس را یارای گام نهادن در آن وادی نیست،

دلی صاف می‎خواهد و سینه‎ای صیقلی،

آتشی در نهان باید گداخته شود تا رندی به آن بحر مواج نور ره یابد .

اعتکاف میعادگاه عاشقان،

قدمگاه دلسوختگان و مسلخ هواهای نفسانی است .

باید که احرام بندی و لبیک گویی، باید به قربانگاه روی، خود را قربانی کنی،

باید که در منای یار در آیی و در مشعری روحانی درک وقوف ربانی نمایی،

باید که عرفان را در وادی عرفات دل به وقوف نشینی و درک محضر یار نمایی .

در افق چشم‎ها، کوره راهی است کئیب،

که عبور از آن با پای دل ممکن است و نه با دیدگان پا .

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت23:35توسط مومن |
* خلوت عاشقانه ... !

 

یا مجیر

اعتكاف؛ از رجب خويشتن تا رجب الهي

اعتکاف، در خانه دل با حق سخن‌گفتن و از غیر،

 لب فروبستن و به خدا پیوستن است.

 «اِلهی وربّی من لی غیرُک»،

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت13:50توسط مومن |
* معتکف ... !
 

یا مجیر

هوست معتکف خانه‌ی خمارم کرد

عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد

خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد 

لب لعل تو به یک عشوه، که در کارم کرد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت23:19توسط مومن |
* ایام روشنی ... !

 

یا مجیر

بی‏انصاف نباش، آری! می‏دانم میهمان خوبی بوده‏ای برای میزبانت؛ امّا سه روز کافی نیست.
این‏که سه روز در حاشیه نورانیّت «ایّام روشنی» بنشینی و نورانی شوی کافی نیست.
باید محکم شوی، باید هرچه می‏شود، سلاح برداری و سپر.
پایت را که بگذاری بیرون، می‏بینی که محاصره شده‏ای.
باید تا می‏توانی آذوقه و آب برداری.
بیرون، قحطی بیداد می‏کند!
تشنگی جان خیلی‏ها را به لبشان رسانده، باور کن، چشم و دل سیر، کم پیدا می‏شود.
باید چراغ برداری.
اصلاً باید خودت چراغ شوی؛ آنوقت، دیگر هم جلوی خودت را می‏بینی و هم دیگران را به مقصد می‏رسانی.
باور کن، تاریکی بیداد می‏کند.
چشم، چشم را نمی‏بیند. دل، دل را نمی‏بیند.
خیلی‏ها شب‏کور شده‏اند و شب‏زده؛امّا بعضی‏ها هنوز سوسو می‏زنند. تو پرنور باش و وسیع.
خلاصه که بی‏انصاف نباش! بیا و همیشه مهمان باش.
خودت که بهتر می‏دانی اینجا کاروانسراست.
اگر نبود، که نوبت به تو نمی‏رسید.
همه این‏ها را برای تو گفتم، آری! تو که در وجود منی.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت13:51توسط مومن |
* اجابت آرزو ... !

 

یا مجیر

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!

تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد!

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت13:47توسط مومن |
* آستان بندگی ... !

 

یا مجیر

الهی! اگر طاعت بسی ندارم، در هر جهان جز تو کسی ندارم؛

الهی! تو دوستان را به دشمنانت می‌نمایی، د

وستانت را غم و اندوه‌دهی، بیمار کنی و خود بیمار ستانی،

 درمانده کنی و خود درمان کنی،

 از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی،

 الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست،

دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی! دستم‌گیر که دستاویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی! ای دور نظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک‌منظر!

 ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته!

ای چاره‌ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره!

ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده!

دست ما گیر ای بخشاینده بخشنده!

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت13:53توسط مومن |
* از راه می رسد ... !
 

 

یا مجیر

رجب از راه می رسد،

قدر حضورش را بدانید که ناگاه خواهیم دید در حال وداع است

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت23:2توسط مومن |
* این الرجبیون ... !

 

 

یا مجیر

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده ی پرواز شود

با بوی معطر ماه رجب

شور و شعف خدایی آغاز

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت23:18توسط مومن |
*راز کلمات...!

 

یا مجیـــــر

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت11:14توسط مومن |
* یا مجیر...!

 

یا مجیـــــر

یا مجیـــــر

یا مجیـــــر

یا مجیـــــر

یا مجیـــــر

یا مجیـــــر

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت10:55توسط مومن |
* باز آمدم...!

 

 

یا مجیـــــر

مرا به گوشه چشمي شيداي خود كن

آنگونه كه مست و حيران مانم وسخني وانديشه اي جزتو نباشد

من به ناملايمتي سربه خويشتن فرو ميبرم

ومي پندارم كه غمي دردل دارم

اما بي خبرازآنكه وقتي درددل باتو گويم نه غمي ماند

ونه خاطر پريشاني همه آرامشي ميشوم كه تو به من ارزاني داشته اي همه شوق پروازي ميشوم

بسوي ياد تووپيمانه دل لبريز ازآن مي عشق تو كه تاباقي جهان مست خواهم بود

تا آن روزي كه باز دراين كوره راههاي پرزخطر دست جفاكاري سيلي برصورتم بنوازد

و من بازهم بسوي تو آيم

و گويم كه اين زمانه باز هم مرا به سوي ديگري پرتاب كرده است

و تو بازهم مهربانترازهميشه مرابه درگاه خويش فراخواني

و اميد ديگرم دهي

و بازهم اين واژه هاي كوچك ازبيان مهربانيت نا توان شده اند

 اي مهربانترين مهربانان

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت17:2توسط مومن |
* فاصله...!

 

 

یا مجیـــــر

 تا خدا فاصله ای نیست،

بیا با هم از پیچ و خم سبز گیاه

تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم

خدا پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟

تا خدا فاصله ای نیست

 بیا با هم از غربت این نادانی

سوی اندیشه ادراک افق مثل یک مرغ غریب لحظه ای پر بزنیم....

کاش می شد همه سطح پر از روزن دل

بستر سبز علف های مهاجر می شد

یا همان فهم عجیب گل سرخ

یا همین پنجره گرد غروب

تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد

تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال

تا خدا فاصله ای بود اگر

من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!

یا گل سرخ پر از سر خداست؟!

یا اگر بود که من

لای اوراق پر از سجده برگ

رمز تسبیح! نمی نوشیدم

و از آرزویش مرطوب

شعور من و تو

در دل گرم و پر از شور

امید خطی از عشق نمی فهمیدم

من به پرواز خدا در دل من

در دل تو

مثل هر صبح پر از آیه و نور

 بارها! معتقدم

و قسم می خورم این بار

 به هر آیه نور

تا خدا فاصله ای نیست،

بيا

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت10:14توسط مومن |
* آدمیت...!

 

یا مجیـــــر

ای عزیز ترا شرف آدمیت داده اند و لقب انسانیت نهاده اند

این نه سهل کاریست و نه اندک باریست,

باطن تو ویرانه و دل تو دیوخانه ,

ذکرحق از یاد گذشته یی و دمی با حق نپرداخته یی ,

با چنین کردار زشت تمنای بهشت , اینست آدمیت ؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت17:10توسط مومن |
* خواست...!

 

یا مجیـــــر

الهی بر عجز و بیچاره گی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم

خواست خواست توست من چه خواهم

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت17:9توسط مومن |
* مداوا...!

 

یا مجیـــــر

اين درد مرا دوا که داند؟

وين نامه اندهم که خواند؟

جز لطف توام که دست گيرد؟

جز رحمت تو کدام رهاند؟

افتادم بر در قبولت

اميد که از درم نراند

کار دل من عنايت تو

گر بهتر از اين کند، تواند

مهري ز قبول بر دلم نه

کاين قلب کسي نمي ستاند

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت10:8توسط مومن |
* تو همانی...!

 

یا مجیـــــر

تو همانی که همه بادها را با چرخش کوچک انگشتانت می‌چرخانی.
و من خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان میان دریا و زمین و آسمان.
بر من آفتاب می‌تابانی تا مرا از رطوبت لجنزاران خشک گردانی.
بادت را فرمان می‌دهی که به آسمان بالایم بَرد، بالای بالا،

 آنقدر بالا که می‌پندارم از ستارگان هم رد شده‌ام.
از آنجا ذرّات روی زمین را با غرور می‌نگرم و لبخند می‌زنم.
و چون بادت می‌ایستد، سقوط می‌کنم و پایین می‌آیم، و به دریا می‌افتم.
مرا با موج می‌گیری و به عمق دریا فرو می‌بلعیَم.
و آنقدر پایین می‌بریَم که کف دریا از آنجا پیداست

و آنگاه که نزدیک است که در میان لجن‌های ته دریا خفه شوم رهایم می‌کنی تا به بالا بیایم.
و شاید همه اینها را برای آن می‌کنی که بفهمم که من خاشاکی کوچک بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.

وقتی که قطره‌ای آب فرایم می‌گیرد می‌پندارم که همه جهان در آب فرو رفته است.
چون برآتشم می‌کنی و سرم می‌سوزد، می‌پندارم که همه جهان می‌گدازد.
آنگاه سرم را در گردباد بالا می‌کشانی تا به دنیا بنگرم

که هزاران خاشاک معلّق چون من در دنیا هست که هرکدامشان،
خاشاکی ناچیز است، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.

گاهی بادت جابجایم می‌کند و به آغل حیوانات می‌افتم، رها در میان کثافات.

 ناامید و چروکیده می‌مانم و غمناک می‌شوم.
و گاهی بادت می‌چرخاندَم و تا اوج مناره‌ها می‌گرداندَم.

در آن بالا پِرپِر می‌کنم و فخر می‌فروشم و شاد می‌گردم.
و در هر حال مرا می‌نگری و تحمّلم می‌کنی با اینکه می‌بینی

که من خاشاکی بی‌مقدار بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان میان زمین و دریا و آسمان.

هربار که پایین می‌آیم، رهایم نمی‌کنی و بالایم می‌کشی،
و هربار که فراموشم می‌شود خسته نمی‌شوی و به یادم می‌اندازی،

که من خاشاکی بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.

همه ذرّات دنیا غرق و حیران و سرگردان توست

و من هم در این میان خاشاکی هستم که با بادت به چرخش در می‌آید،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت10:32توسط مومن |
* کرم...!

 

 

یا مجیـــــر

الهی مگوی چه کرده ایم که سرگردان شویم

و مگوی چه آورده ایم که رسوا شویم

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت17:10توسط مومن |

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس