یا مجیر
گم میشوم در ازدحام شهر.خستهام.نشانی خانهام را به خاطر نمیآورمتشنهام؛تشنه یک دقیقه آرامشخسته لحظهای حتّیچشمانم به دنبال سرپناهی میگردد؛سرپناهی که از این هیاهو دورم کندخلوتی که در آن به خود بیاندیشمبه نشانی خانهام.نور سبزی از گلدستههای مسجد جامع شهر به چشمم میخورد،بیاختیار به سویش کشیده میشومزمزمه «اَللهُمَّ لَکَ الحمد» به گوشم میخوردنوای «لَکَ المَجْدُ و لَکَ العِزّ»، از خود بیخودم میکندچشم که باز میکنم، من هستم و خیلِ عاشقان الهیمن هستم و صف به صف تسبیح و نماز و استغاثهاکنون سه روز است با توام؛همصحبت تو و همخانه تو.سه روز است میهمانِ توام و تو همچنان مهربانترین میزبانِ دنیایی.کمکم نشانی خانهام را به یاد میآورم:من اهل ایمان بودم؛ همسایه خورشیدعشق، در دو قدمی من جوانه میزدیقین، پشت خانهام اُردو زده بودباید بروم.
فرصتی میخواهی تا فارغ از هیاهوی پایانناپذیر زندگی،
چند روزی با خودت خلوت کنی.
فرصتی میخواهی تا بر سفره عشق میهمان شوی و جامه تعلقات برکنی،
با خدای خویش خلوت کنی و پا به پای ام داود، زیارت رجبیه بخوانی.
فرصتی میخواهی تا معتکف کوی عشق شوی.

یا مجیر
«یا ذا الجلال و الاکرام»!
امروز را عید تطهیر من قرار بده، ای والاترین نگهبان من پس از سه روز دل کندن از خاک و دل سپردن به افلاک!
تویی که میتوانی پیراهنم را از غبار راه بتکانی.
دستهایم را بر شاخههای بلند ابدیّت آویختهام، از همه چیز و همه کس بریدهام، سرنوشتم را به تو سپردهام.
سکوت در چشمهایم میپیچد و باران بر گونههایم شدیدتر از پیش میزند.
خدایا! مرا به عزّت خویش عزیز گردان.
این منم که در صبحی بیخورشید متولد شدهام؛ سرشارم گردان از نور.
حس میکنم از نو متولد شدهام؛ تنها و رهایم مگذار در این بارشِ سهمگین روزها و شبهای تکراری.
تمام تنم درد میکند، پیلههایم را دریدهام تا پروانگیام را بال بگیرم در آسمان.
از همه بریدهام؛ گوشهای و سکوتی و تسبیحی.
سجادهام را رو به خداوندیات گشودهام.
صدای نیایش، دردم را درمان است و روحم را راحت و رهایی.
سه روز از تمام هیاهوی حوالی گریختهام.
سه روز دستانم را به سفر بارگاهت فرستادم؛ مباد دستهایم بیاجابت!
سه روز در خانه امن الهی نشستم و دهان نگشودم جز به ذکر و سر نچرخاندم جز به گریبانِ فکر.
بر بهارهای آویخته کبریاییات چشم دوختم و چشم از خاک فرو بستم.
خدایا!
من قربانی طغیان خویشم؛ نخواه تا اینگونه مکدّر که آمدهام، با دستهایی برآمده از هیچ بازگردم.
از پشت تمام پنجرهها، بندگیام را بنگر و رهایم کن از بند تعلقات!
صدایم کن و رهاییام بخش!
«اللّهم اِنّی أَبرءُ الیکَ فی یومی هذا»
آنچنان در خود فرو شکستهام که بیم آوار شدن دارم؛ به تکیهگاهِ خداوندیات سخت محتاجم.
سه روز در هوای معنویّت نفس کشیدهام؛ نخواه تا مشامم از بوی حسرت پُر شود.
آمادهام که بازگردم به هیاهوی اطراف؛ امّا اینبار با هزار خورشید فروزان در تنم.

یا مجیر
شولایی از نور بر شانهات میاندازی و دست در دست عاشقان طریق، در حلقه مشتاقان به سماعی ازلی دست میگشایی.
پایکوبی میکنی در فضایی که از هر زاویهاش، عطر خاصترین دقایق هستی جاریست.
دست افشانی میکنی در لحظاتی که هیچ کس را بدان راه نیست.
شعله روشن کردهای با دستان نیازی که به درگاه خداوند دراز کردهای.
دستان قنوتت، چونان پروانهای سبکبال در فضای قرب بال گشودهاند؛ آزاد و رها.
با فکر رسیدن به معبود در ذهن، تو را همراه خویش بالا میبرند. دستان نیازت طلب میکند نازی را که خداوند بر عاشقان خویش عنایت کرده است.
و تو همراه دیگر عاشقان حلقه شوق، چشم بر الطاف الهی دوخته، بر لب جاری میکنی ذکر سبزی را که جز تقاضای قرب الی الله نیست.
تو خدا را میخوانی تا خداوند نیز تو را بخواند و در آغوش لطفش جای دهد تو را
«ادعونی استجب لکم»
و تو میخوانی خدای خویش را.
و تو صدا میزنی خالق زمین و زمان را.
و تو طلب میکنی لطف بیکران پدید آورنده آفرینش را.
و تو بازگو میکنی نیاز ازلی خود را به خداوندت، به معبودت؛ به او که لایق ستایش است و سزاوار تمجید، به او که کریم است و رحیم، به او که بزرگوار است و ستّار.
تو با دیگر عاشقان حلقه شوق در روزهایی سبز، در روزهایی که معتکف حرم عشق یار شدهاید، خدای را میجوئید.
این روزها را غنیمت میدانید و به اعتکاف مینشینید روزهای سپاسگزاری از خالق خویش را.
تو به جمعی میروی که در عین کثرت، اوج وحدت است.
سه روز با خودت خلوت میکنی تا در خدا غرق بشوی و در تفکری عمیق به سر ببری؛ تفکر در ذات الهی.
این روزهای بلند مرتبه را قدر میدانی؛ روزهایی که به عطر دلانگیز روزه داری تو و همراهانت آغشته است و با مُهر سبز تبسم، روزههایتان رنگ و بویی خاص میگیرد، روزهایی که نمازهایت آنقدر به خدا نزدیک میشوند که صدای لبیک را به گوش خویش به وضوح میشنوی، روزهایی که تو را خواندهاند به خلوتی برای تفکر در معنای حقیقی شوق، وصل و عشق....

یا مجیر
اعتکاف وادی نوری است که هر کس را یارای گام نهادن در آن وادی نیست،
دلی صاف میخواهد و سینهای صیقلی،
آتشی در نهان باید گداخته شود تا رندی به آن بحر مواج نور ره یابد .
اعتکاف میعادگاه عاشقان،
قدمگاه دلسوختگان و مسلخ هواهای نفسانی است .
باید که احرام بندی و لبیک گویی، باید به قربانگاه روی، خود را قربانی کنی،
باید که در منای یار در آیی و در مشعری روحانی درک وقوف ربانی نمایی،
باید که عرفان را در وادی عرفات دل به وقوف نشینی و درک محضر یار نمایی .
در افق چشمها، کوره راهی است کئیب،
که عبور از آن با پای دل ممکن است و نه با دیدگان پا .
یا مجیر
اعتكاف؛ از رجب خويشتن تا رجب الهي
اعتکاف، در خانه دل با حق سخنگفتن و از غیر،
لب فروبستن و به خدا پیوستن است.
«اِلهی وربّی من لی غیرُک»،

یا مجیر
هوست معتکف خانهی خمارم کرد
عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد
خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد
لب لعل تو به یک عشوه، که در کارم کرد
یا مجیر
بیانصاف نباش، آری! میدانم میهمان خوبی بودهای برای میزبانت؛ امّا سه روز کافی نیست.
اینکه سه روز در حاشیه نورانیّت «ایّام روشنی» بنشینی و نورانی شوی کافی نیست.
باید محکم شوی، باید هرچه میشود، سلاح برداری و سپر.
پایت را که بگذاری بیرون، میبینی که محاصره شدهای.
باید تا میتوانی آذوقه و آب برداری.
بیرون، قحطی بیداد میکند!
تشنگی جان خیلیها را به لبشان رسانده، باور کن، چشم و دل سیر، کم پیدا میشود.
باید چراغ برداری.
اصلاً باید خودت چراغ شوی؛ آنوقت، دیگر هم جلوی خودت را میبینی و هم دیگران را به مقصد میرسانی.
باور کن، تاریکی بیداد میکند.
چشم، چشم را نمیبیند. دل، دل را نمیبیند.
خیلیها شبکور شدهاند و شبزده؛امّا بعضیها هنوز سوسو میزنند. تو پرنور باش و وسیع.
خلاصه که بیانصاف نباش! بیا و همیشه مهمان باش.
خودت که بهتر میدانی اینجا کاروانسراست.
اگر نبود، که نوبت به تو نمیرسید.
همه اینها را برای تو گفتم، آری! تو که در وجود منی.

یا مجیر
مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!
تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد!

یا مجیر
الهی! اگر طاعت بسی ندارم، در هر جهان جز تو کسی ندارم؛
الهی! تو دوستان را به دشمنانت مینمایی، د
وستانت را غم و اندوهدهی، بیمار کنی و خود بیمار ستانی،
درمانده کنی و خود درمان کنی،
از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی،
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست،
دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی! دستمگیر که دستاویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.
الهی! ای دور نظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیکمنظر!
ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته!
ای چارهساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره!
ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده!
دست ما گیر ای بخشاینده بخشنده!
یا مجیر
رجب از راه می رسد،
قدر حضورش را بدانید که ناگاه خواهیم دید در حال وداع است
یا مجیر
دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده ی پرواز شود
با بوی معطر ماه رجب
شور و شعف خدایی آغاز

یا مجیـــــر

یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر

یا مجیـــــر
مرا به گوشه چشمي شيداي خود كن
آنگونه كه مست و حيران مانم وسخني وانديشه اي جزتو نباشد
من به ناملايمتي سربه خويشتن فرو ميبرم
ومي پندارم كه غمي دردل دارم
اما بي خبرازآنكه وقتي درددل باتو گويم نه غمي ماند
ونه خاطر پريشاني همه آرامشي ميشوم كه تو به من ارزاني داشته اي همه شوق پروازي ميشوم
بسوي ياد تووپيمانه دل لبريز ازآن مي عشق تو كه تاباقي جهان مست خواهم بود
تا آن روزي كه باز دراين كوره راههاي پرزخطر دست جفاكاري سيلي برصورتم بنوازد
و من بازهم بسوي تو آيم
و گويم كه اين زمانه باز هم مرا به سوي ديگري پرتاب كرده است
و تو بازهم مهربانترازهميشه مرابه درگاه خويش فراخواني
و اميد ديگرم دهي
و بازهم اين واژه هاي كوچك ازبيان مهربانيت نا توان شده اند
اي مهربانترين مهربانان
یا مجیـــــر
تا خدا فاصله ای نیست،
بیا با هم از پیچ و خم سبز گیاه
تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم
خدا پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟
تا خدا فاصله ای نیست
بیا با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق مثل یک مرغ غریب لحظه ای پر بزنیم....
کاش می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد
تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال
تا خدا فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ پر از سر خداست؟!
یا اگر بود که من
لای اوراق پر از سجده برگ
رمز تسبیح! نمی نوشیدم
و از آرزویش مرطوب
شعور من و تو
در دل گرم و پر از شور
امید خطی از عشق نمی فهمیدم
من به پرواز خدا در دل من
در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور
بارها! معتقدم
و قسم می خورم این بار
به هر آیه نور
تا خدا فاصله ای نیست،
بيا

یا مجیـــــر
ای عزیز ترا شرف آدمیت داده اند و لقب انسانیت نهاده اند
این نه سهل کاریست و نه اندک باریست,
باطن تو ویرانه و دل تو دیوخانه ,
ذکرحق از یاد گذشته یی و دمی با حق نپرداخته یی ,
با چنین کردار زشت تمنای بهشت , اینست آدمیت ؟

یا مجیـــــر
الهی بر عجز و بیچاره گی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم
خواست خواست توست من چه خواهم

یا مجیـــــر
اين درد مرا دوا که داند؟
وين نامه اندهم که خواند؟
جز لطف توام که دست گيرد؟
جز رحمت تو کدام رهاند؟
افتادم بر در قبولت
اميد که از درم نراند
کار دل من عنايت تو
گر بهتر از اين کند، تواند
مهري ز قبول بر دلم نه
کاين قلب کسي نمي ستاند

یا مجیـــــر
تو همانی که همه بادها را با چرخش کوچک انگشتانت میچرخانی.
و من خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان میان دریا و زمین و آسمان.
بر من آفتاب میتابانی تا مرا از رطوبت لجنزاران خشک گردانی.
بادت را فرمان میدهی که به آسمان بالایم بَرد، بالای بالا،
آنقدر بالا که میپندارم از ستارگان هم رد شدهام.
از آنجا ذرّات روی زمین را با غرور مینگرم و لبخند میزنم.
و چون بادت میایستد، سقوط میکنم و پایین میآیم، و به دریا میافتم.
مرا با موج میگیری و به عمق دریا فرو میبلعیَم.
و آنقدر پایین میبریَم که کف دریا از آنجا پیداست
و آنگاه که نزدیک است که در میان لجنهای ته دریا خفه شوم رهایم میکنی تا به بالا بیایم.
و شاید همه اینها را برای آن میکنی که بفهمم که من خاشاکی کوچک بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
وقتی که قطرهای آب فرایم میگیرد میپندارم که همه جهان در آب فرو رفته است.
چون برآتشم میکنی و سرم میسوزد، میپندارم که همه جهان میگدازد.
آنگاه سرم را در گردباد بالا میکشانی تا به دنیا بنگرم
که هزاران خاشاک معلّق چون من در دنیا هست که هرکدامشان،
خاشاکی ناچیز است، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
گاهی بادت جابجایم میکند و به آغل حیوانات میافتم، رها در میان کثافات.
ناامید و چروکیده میمانم و غمناک میشوم.
و گاهی بادت میچرخاندَم و تا اوج منارهها میگرداندَم.
در آن بالا پِرپِر میکنم و فخر میفروشم و شاد میگردم.
و در هر حال مرا مینگری و تحمّلم میکنی با اینکه میبینی
که من خاشاکی بیمقدار بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان میان زمین و دریا و آسمان.
هربار که پایین میآیم، رهایم نمیکنی و بالایم میکشی،
و هربار که فراموشم میشود خسته نمیشوی و به یادم میاندازی،
که من خاشاکی بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
همه ذرّات دنیا غرق و حیران و سرگردان توست
و من هم در این میان خاشاکی هستم که با بادت به چرخش در میآید،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
یا مجیـــــر
الهی مگوی چه کرده ایم که سرگردان شویم
و مگوی چه آورده ایم که رسوا شویم

