
یا مجیـــــر

یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر
یا مجیـــــر

یا مجیـــــر
مرا به گوشه چشمي شيداي خود كن
آنگونه كه مست و حيران مانم وسخني وانديشه اي جزتو نباشد
من به ناملايمتي سربه خويشتن فرو ميبرم
ومي پندارم كه غمي دردل دارم
اما بي خبرازآنكه وقتي درددل باتو گويم نه غمي ماند
ونه خاطر پريشاني همه آرامشي ميشوم كه تو به من ارزاني داشته اي همه شوق پروازي ميشوم
بسوي ياد تووپيمانه دل لبريز ازآن مي عشق تو كه تاباقي جهان مست خواهم بود
تا آن روزي كه باز دراين كوره راههاي پرزخطر دست جفاكاري سيلي برصورتم بنوازد
و من بازهم بسوي تو آيم
و گويم كه اين زمانه باز هم مرا به سوي ديگري پرتاب كرده است
و تو بازهم مهربانترازهميشه مرابه درگاه خويش فراخواني
و اميد ديگرم دهي
و بازهم اين واژه هاي كوچك ازبيان مهربانيت نا توان شده اند
اي مهربانترين مهربانان
یا مجیـــــر
تا خدا فاصله ای نیست،
بیا با هم از پیچ و خم سبز گیاه
تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم
خدا پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟
تا خدا فاصله ای نیست
بیا با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق مثل یک مرغ غریب لحظه ای پر بزنیم....
کاش می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد
تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال
تا خدا فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ پر از سر خداست؟!
یا اگر بود که من
لای اوراق پر از سجده برگ
رمز تسبیح! نمی نوشیدم
و از آرزویش مرطوب
شعور من و تو
در دل گرم و پر از شور
امید خطی از عشق نمی فهمیدم
من به پرواز خدا در دل من
در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور
بارها! معتقدم
و قسم می خورم این بار
به هر آیه نور
تا خدا فاصله ای نیست،
بيا

یا مجیـــــر
ای عزیز ترا شرف آدمیت داده اند و لقب انسانیت نهاده اند
این نه سهل کاریست و نه اندک باریست,
باطن تو ویرانه و دل تو دیوخانه ,
ذکرحق از یاد گذشته یی و دمی با حق نپرداخته یی ,
با چنین کردار زشت تمنای بهشت , اینست آدمیت ؟

یا مجیـــــر
الهی بر عجز و بیچاره گی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم
خواست خواست توست من چه خواهم

یا مجیـــــر
اين درد مرا دوا که داند؟
وين نامه اندهم که خواند؟
جز لطف توام که دست گيرد؟
جز رحمت تو کدام رهاند؟
افتادم بر در قبولت
اميد که از درم نراند
کار دل من عنايت تو
گر بهتر از اين کند، تواند
مهري ز قبول بر دلم نه
کاين قلب کسي نمي ستاند

یا مجیـــــر
تو همانی که همه بادها را با چرخش کوچک انگشتانت میچرخانی.
و من خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان میان دریا و زمین و آسمان.
بر من آفتاب میتابانی تا مرا از رطوبت لجنزاران خشک گردانی.
بادت را فرمان میدهی که به آسمان بالایم بَرد، بالای بالا،
آنقدر بالا که میپندارم از ستارگان هم رد شدهام.
از آنجا ذرّات روی زمین را با غرور مینگرم و لبخند میزنم.
و چون بادت میایستد، سقوط میکنم و پایین میآیم، و به دریا میافتم.
مرا با موج میگیری و به عمق دریا فرو میبلعیَم.
و آنقدر پایین میبریَم که کف دریا از آنجا پیداست
و آنگاه که نزدیک است که در میان لجنهای ته دریا خفه شوم رهایم میکنی تا به بالا بیایم.
و شاید همه اینها را برای آن میکنی که بفهمم که من خاشاکی کوچک بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
وقتی که قطرهای آب فرایم میگیرد میپندارم که همه جهان در آب فرو رفته است.
چون برآتشم میکنی و سرم میسوزد، میپندارم که همه جهان میگدازد.
آنگاه سرم را در گردباد بالا میکشانی تا به دنیا بنگرم
که هزاران خاشاک معلّق چون من در دنیا هست که هرکدامشان،
خاشاکی ناچیز است، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
گاهی بادت جابجایم میکند و به آغل حیوانات میافتم، رها در میان کثافات.
ناامید و چروکیده میمانم و غمناک میشوم.
و گاهی بادت میچرخاندَم و تا اوج منارهها میگرداندَم.
در آن بالا پِرپِر میکنم و فخر میفروشم و شاد میگردم.
و در هر حال مرا مینگری و تحمّلم میکنی با اینکه میبینی
که من خاشاکی بیمقدار بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان میان زمین و دریا و آسمان.
هربار که پایین میآیم، رهایم نمیکنی و بالایم میکشی،
و هربار که فراموشم میشود خسته نمیشوی و به یادم میاندازی،
که من خاشاکی بیشتر نیستم،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
همه ذرّات دنیا غرق و حیران و سرگردان توست
و من هم در این میان خاشاکی هستم که با بادت به چرخش در میآید،
خاشاکی ناچیز، معلّق و سرگردان، میان زمین و دریا و آسمان.
یا مجیـــــر
الهی مگوی چه کرده ایم که سرگردان شویم
و مگوی چه آورده ایم که رسوا شویم
یا مجیـــــر
اگر مرا رزقت ناکام گردانی، کیست که روزیام دهد؟
و اگر به خواریام کشانی، کیست که یاریام دهد؟
معبودا! از خشم تو و فرود آمدن کیفرت به تو پناه برم.
معبودا! اگر من سزاوار رحمت تو نیستم، تو خود سزاواری که مرا از مهر و بخشش بیشمارت برخوردار کنی.
معبودا! آن سان به رحمت تو امیدوارم که گویی در پیشگاهت ایستادهام و توکل بسزایم به تو برسرم سایه گسترده است، پس تو فرمانی را که سزاوار آنی، راندهای و مرا در عفو و گذشتت پوشاندهای!
یا مجیـــــر
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم …
گفتی: فانی قریب
من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶)
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵)
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰)
گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴)
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ )
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳)
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶)
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

یا مجیـــــر
بيا از پلكان دعا بالا برويم.
بيا پاورچين به سراغ خدا برويم.
بيــا اشكهـايمــان را به او نشـان بدهيـم .
ميدانم آنها را دانه دانه مي خرد وبه فرشته ها مي دهد
و از لابلاي گلهاي آن جهاني براي هر كداممان گلي مي چيند.
آنگاه بوي زيباترين.
عشق ها را از گلبرگهايشان خواهيم شنيد و ما در آغوش گرم خدا گريه مي كنيم

یا مجیـــــر
اِلهى اِلَيْكَ اَشْكُو نَفْساً بِالسُّوءِ اَمَّارَةً، وَاِلىَ الْخَطيئَةِ مُبادِرَةً
خدايا به سوى تو شكايت آورم از نفسى كه مرا همواره به بدى وادارد و به سوى گناه شتاب دارد
وَبِمَعاصيكَ مُولَعَةً، وَلِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً، تَسْلُكُ بى مَسالِكَ
و به نافرمانيهايت حريص است و به موجبات خشمت دست درازى كند مرا به راههايى كه
الْمَهالِكِ، وَتَجْعَلُنى عِنْدَكَ اَهْوَنَ هالِكٍ، كَثيرَةَ الْعِلَلِ، طَويلَةَ الْأَمَلِ، اِنْ
منجر به هلاكت مىشود مىكشاند و بصورت پستترين نابودشدگان درم آورد بيماريهايش بسيار و آرزويش دراز
مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ، وَاِنْ مَسَّهَا الْخَيْرُ تَمْنَعُ، مَيَّالَةً اِلَى اللَّعِبِ وَاللَّهْوِ،
است اگر شرى به او رسد بىتاب شود و اگر خيرى نصيبش گردد سركشى كند به اسباب بازى و سرگرميهاى بيهوده
مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَالسَّهْوِ، تُسْرِ عُ بى اِلىَ الْحَوْبَةِ، وَتُسَوِّفُنى بِالتَّوْبَةِ،
بسيار متمايل و از بىخبرى و فراموشى انباشته است مرا به سوى گناه شتاب دهد و به نوبت توبه به امروز و فردايم كند
اِلهى اَشْكُو اِلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنى، وَشَيْطاناً يُغْوينى، قَدْ مَلَأَ
خدايا به تو شكايت آورم از دشمنى كه گمراهم كند و شيطانى كه مرا از راه بدر برد سينهام را پر از
بِالْوَسْواسِ صَدْرى وَاَحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبى، يُعاضِدُ لِىَ الْهَوى،
وسوسه كرده و تحريكات زهرآگينش قلبم را احاطه كرده به هوا و هواسم كمك كند
وَيُزَيِّنُ لى حُبَّ الدُّنْيا وَيَحُولُ بَيْنى وَبَيْنَ الطَّاعَةِ وَالزُّلْفى، اِلهى
و دوستى دنيا را پيش چشمم آرايش دهد ميان من و فرمانبردارى و تقرب به درگاهت حائل گردد خدايا
اِلَيْكَ اَشْكُو قَلْباً قاسِياً مَعَ الْوَسْواسِ مُتَقَلِّباً، وَبِالرَّيْنِ وَالطَّبْعِ مُتَلَبِّساً،
پيش تو شكوه آرم از دلى كه سخت شده و بدست وسوسهها بگردد و به زنگ (خودبينى) و خوى زشت پوشيده شده،
وَعَيْناً عَنِ الْبُكآءِ مِنْ خَوْفِكَ جامِدَةً، وِ اِلى ما تَسُرُّها طامِحَةً، اِلهى
و از ديدهاى كه به هنگام گريه كردن از خوف تو خشك است ولى براى نگريستن به مناظر خوشآيندش خيره و حريص است خدايا
لا حَوْلَ لى وَلا قُوَّةَ اِلاَّ بِقُدْرَتِكَ، وَلا نَجاةَ لى مِنْ مَكارِهِ الدُّنْيا اِلاَّ
جنبش و نيرويى براى من نيست جز به نيروى تو و راه نجاتى از گرفتاريهاى دنيا ندارم جز
بِعِصْمَتِكَ، فَاَسْئَلُكَ بِبَلاغَةِ حِكْمَتِكَ، وَنَفاذِ مَشِيَّتِكَ، اَنْ لا تَجْعَلَنى
نگهدارى تو پس از تو مىخواهم به حكمت رسايت و به مشيت جارى و گذرايت كه مرا تنها در معرض
لِغَيْرِ جُوْدِكَ مُتَعَرِّضاً، وَلا تُصَيِّرَنى لِلْفِتَنِ غَرَضاً وَكُنْ لى عَلَى
جود و بخشش خود درآورى و هدف تيرهاى بلا و آزمايش قرارم ندهى و مرا در پيروزى

یا مجیـــــر
بارالها ؛ معبودا ؛ پروردگارا
دست من هردم به سوی توست یکتا
من دراین دنیا به جز تو کسی ندارم
منتظرم تا کی از سوی تو می اید جوابم
مرا به حال خود وامگذار؛پروردگارا
ای که اعمالم بود بر تو هویدا
من بنده ای نا سپاس هستم
تو مرا ببخش که پر گناه هستم
من جاهلم و جز جفا هیچ ندارم
من نادانم و جز غفلت هیچ ندارم
تو خودت مرا راهنما باش
برهردردی درمان و دوا باش
مرا از این تباهی دور گردان
مرا با صالحان محشورگردان
خدایا ؛ ای خالق بیتا و یکتا
مرا دور گردان ازاین خطاها
به من صبری بده چون صبرایوب
تا که دل پاک کنم از این عیوب
بارالها ؛ معبودا ؛ پروردگارا
دست من هر دم به سوی توست یکتا

یا مجیـــــر
الهی به حرمت آن نام که تو آنی و بحرمت آن صفات که چنانی
به فریادم رس که می توانی

یا مجیـــــر
یا رب به دلم غیر خودت جامگذار
در دیده من گرد تمنا مگذار
گفتم گفتم ز من نمی آید هیچ
رحمی رحمی مرا به من وامگذار

یا مجیـــــر
هر روز من از روز پسین یاد کنم
بر درد گنه هزار فریاد کنم

یا مجیـــــر
الهی راز دل نهفتن دشوا ر است و گفتن دشوارتر
....
الهی اگر بخواهم شرمسار
و
اگر نخواهم گرفتار...
....
الهی دلخوشم که الهی گویم.....................

یا مجیـــــر
از تو ايماني مي خواهم كه به قلبم پيوسته باشد،
چنانكه نيك بدانم،كه جز آنكه تو برايم نوشته اي،
به من نرسد.
مرا به بهره اي كه از زندگي بخشيده اي،خرسند بدار.



